محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

962

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بگشت و بازگشت و گفت : « سيصد كسند ، اندكى كمتر يا بيشتر ولى بگذاريد ببينم آيا كمينى يا مددى دارند . » گويد : آنگاه مسافتى دور برفت و چيزى نديد و بازگشت و گفت : « چيزى نديدم اما كسانى ديدم كه جز شمشيرهاى خود تكيه گاهى ندارند و يكى از آنها كشته نشود مگر آنكه يكى از شما را بكشد و اگر به شمار خويش از شما بكشند ديگر زندگى چه فايده دارد ، اكنون در كار خويش بنگريد . » حكيم بن حزام چون اين سخن بشنيد به راه افتاد و پيش عتبة بن ربيعه رفت و گفت « اى ابو الوليد اكنون تو سالار قريشى كه اطاعت تو مىكنند ، كارى كن كه تا آخر روزگار ترا به نيكى ياد كنند . » عتبه گفت : « چه كنم ؟ » حكيم گفت : « مردم را بازگردان و خونبهاى عمرو بن حضرمى هم پيمان خويش را به گردن بگير . » عتبه گفت : « چنين مىكنم و تو شاهد باش ، وى هم پيمان من بوده و خونبهايش و خسارت مالش به عهدهء من است ، پيش ابن حنظليه برو كه هيچكس جز او مخالفت نمىكند . » منظورش ابو جهل بود . سعيد بن مسيب گويد : ما به نزد مروان بن حكم بوديم كه حاجب وى بيامد و گفت : « ابو خالد حكيم بن حزام برد است . » مروان گفت : « بيايد . » و چون حكيم بن حزام بيامد مروان به دو گفت : « خوش آمدى نزديك بيا » و صدر مجلس را براى وى خالى كرد كه ميان مروان و متكا نشست . آنگاه مروان روى به دو كرد و گفت : « قصهء بدر را براى ما بگوى » حكيم گفت : « چون به جحفه فرود آمديم يكى از قبايل قريش بازگشت و هيچكس از آنها در بدر نبود ، آنگاه سوى بدر رفتيم و به نزديك تپه اى كه خدا در